بر اساس خاطره ای از شهید نقدعلی باغچقی
صبح زود، قبل از طلوع آفتاب بايد راهى مىشدم. هوا صاف بود ولى اعتمادى به هوا نبود. تا غروب شايد چند رنگ عوض مىكرد.
آماده رفتن به «قرهچاى» (1) شدم. اسبها را از اصطبل بيرون آوردم و جعبههاى خالى را روى پشت اسبها محكم بستم و براى خريدن انگور به راه افتادم. به ياد حرف مادرم افتادم كه مىگفت: تو ديگر نانآور خانه هستى!
او راست مىگفت; زيرا پدرم پير شده بود و رفت و برگشت هشت كيلومترى اين مسير برايش مشكل بود. پدرم اغلب جلوى مغازه، روى چهارپايهاش مىنشست و ميوه مىفروخت. گاهى اوقات هم با عدهاى از دوستان قديمىاش ساعتها دور هم جمع مىشدند و از هر درى سخن مىگفتند; از جوانى، دلاورىها و خاطرات تلخ و شيرين و... خلاصه كار هر روزشان همين بود. البته معلوم نبود همه حرفهايشان راستباشد. آخر بيكارى است و هزار تا مساله...
اسبها را به طرف در حياط راندم. آنها يكى پس از ديگرى به ستون يك از حياط خارج شدند. براى اسبها - كه سر به زير هستند - عبور از چارچوب در حياط آسان است. آخه كوتاهى چارچوب در، هر سر به هوايى را سر به زير مىكرد. مقدار زيادى از راه را رفته بودم. هوا روشن شده بود. لكههاى ابر، كم كم از طرف مغرب، خود را سينهخيز به دل آسمان مىكشاندند. راه مثل هميشه خسته كننده بود; بخصوص در برگشتن كه بايد پياده پشتسر اسبها حركت مىكردم.
هنگام بازگشت، ديگر هوا كاملا ابرى شده بود و هر لحظه امكان باريدن باران مىرفت. از اين كه مبادا باران ببارد و خيس شوم، به سرعتخود اضافه كردم. اما بالاخره آنچه نبايد مىشد، شد.
اولين قطرههاى باران را كه روى سرم حس كردم، سرعتم را بيشتر كردم تا هر چه زودتر خود را به دره «خشكه زو» (2) برسانم و تا سيل راه نيفتاده است از آن دره رد شوم.
كمى كه جلوتر رفتم، ديگر صداى شرشر باران سكوت صحرا را شكسته بود. بوى خاك باران خورده با بوى سبزهها و طبيعت آميخته شده بود و شميم آن دل را نوازش مىداد.
به نزديكى روستايمان «باغچق» (3) رسيده بودم. زير باران مثل موش آب كشيده شده بودم از دور، سركوچه ورودى روستا، پدرم را ديدم كه پلاستيكى بر سرش گرفته بود تا زير باران خيس نشود. بسيار نگران مىنمود. چشمش مرتب امتداد جاده را مىپاييد. وقتى مراديد،به استقبالم آمد و با صدايى بلند گفت:
- كجا بودى پسر!؟ تو كه ما را جون به لب كردى؟!
ناگه به من خيره شد، و با تعجب گفت:
- بارانىات كو؟!... يعنى چه؟!... و بعد گفت: پسر! برو خونه كه مادرت بسيار دلواپسه. تو برو من اسبها را مىآرم.
من جلوتر راه افتادم، صداى پدرم همچنان از پشتسر مىآمد:
- پسره، زده به سرش، معلوم نيستبارانى شو كجا گم و گور كرده. آخه سر به هوايى تا كى... مرتب سر اسبها داد مىكشيد و ناراحتىاش را سر آنها خالى مىكرد. كم كم صدايش در
صداى شرشر ناودانها محو شد.
مادرم گوشه ايوان ايستاده بود. از ناراحتى دستهايش را به هم مىماليد و گاهى هم با دست راستش، پشت دست چپش مىزد. بسيار بىتاب بود. با ديدن من لبخندى زد و نفس راحتى كشيد. ولى از ديدن من تعجب كرده بود. از نبودن بارانىام، آن هم در اين روز طوفانى. در حالى كه از پلهها پايين مىآمد گفت:
- آخ على جان! قربونتبرم الهى! چه شده؟ پس بارانىات كو؟ نكنه گير راهزن افتادى؟...
مادر چيزى نشده، خودت را ناراحت نكن. مسالهاى نيست.
اما آرام نمىشد. با سراسيمگى به طرف در حياط رفت. و به پدرم گفت:
- آخه آقا چرا چيزى نمىگى؟ مىدونى چه بلايى سر بچهات اومده... اصلا انگار نه انگار.
خانم!. اين قدر سر و صدا نكن: حالا كه چيزى نشده، برو چند تا لباس خشك بده، بپوشه يك وقت مريض نشه.
بالاخره هر چه بود فعلا به خير گذشت. بعد از اين كه شام را خوردم، پدر و مادرم عزمشان را جزم كردند كه بدانند چه بلايى به سرم آمده است; ولى هر چه اصرار مىكردند من بيشتر طفره مىرفتم. آخر من نمىخواستم كسى از جريان بويى ببرد.
از اين ماجرا چند روزى مىگذشت. در خلال اين مدت پدر و مادرم حال و روز خوبى نداشتند. چرا كه ديگر همسايهها هم فهميده بودند كه من بارانىام را گم كردهام.
حالم امروز تعريفى ندارد. فضاى مغازه هم دل گرفته است، آن طرف مغازه مواد خوراكى روى يك قفسه كنار هم مرتب شدهاند. طرف ديگر مغازه دو جعبه انگور و ميوههاى ديگرى وجود دارند و آن گوشه هم چند جعبه خالى روى هم چيده شدهاند.
فقط به اشارهها و كنايههاى همسايهها فكر مىكنم. ديگر از اين كارها خسته شدهام. از بيرون مغازه هم صداى چند نفر به گوش مىرسد. باز همان حرفهاى هميشگى... البته گاهى هم از بازار گاو و گوسفند و... صحبت مىكنند. از حرفهاى آنها لجم مىگيرد.
يكى از آنها كه صداى نكرهاى داشت، سكوت مرا شكست و رشته افكار مرا در هم فرو ريخت.
- على آقا! بابات صدات مىزنه!؟ ببين چه كار داره.
چى گفتى؟
- بابات كارت داره! مىگه بيا خونه!
باشد. الان ميام.
سريع خود را به خانه رساندم. پدر خوشحال بود. خوشحالىاش در چند وقت گذشته، بىسابقه بود. انگار منتظر من بود. به استقبال من آمد و در حالى كه خندهاى بر لب داشت گفت:
- آفرين پسرم! من مىدونستم كه پسرم چقدر گله! حقا كه پسر خودم هستى. بهت افتخار مىكنم.
من هاج و واج او را نگاه مىكردم. مرا در آغوش گرفت.
- آفرين پسرم! آفرين! ولى چرا به ما نگفتى؟! ما كه نارحت نمىشديم.
- بابا چى شده؟ من كه هنوز نمىدانم چى شده.
داشتم گيج مىشدم. پدرم از اين رو به آن رو شده بود. در حالى كه بازوهايم را مىفشرد به طرف پلهها اشاره كرد.
- پسرم زود بريم بالا كه مهمان خوش خبر داريم.
وقتى تعجب مرا همراه با سكوت ديد، گفت:
- حواست كجاست؟ بريم ديگه!؟... بعدا خودت مىفهمى چى شده.
نمىدانم چطورى خودم را به بالا رساندم. يك دفعه متوجه شدم كه داخل اتاق هستم. آقا تقى را روبرويم ديدم با حالت احترام بلند شد و دست داد.
- سلام على آقاى گل! چطورى جوون مرد.
بعد رو كرد به پدرم و گفت:
- حاج آقا! قدر آقازاده را بدونيد! واقعا جوون مرده...
- خيلى ممنون آقا تقى! لطف داريد. بفرماييد بنشينيد!
آن وقت رو به من كرد و گفت:
- پسرم! اين هم مهمان عزيز ما...
آنها نشستند و حرفشان گل كرده بود. من هم ساكت، نشسته بودم و غمى سنگين را روى دوشم حس مىكردم. آنچه رشته بودم همه، به يكباره پنبه شده بود. آخر من نمىخواستم كسى از جريان لباسها باخبر بشه. ولى آقا تقى همه چيز را براى پدرم تعريف كرده بود.
آقاتقى چوپان است. او در روستاى «اخلى» (4) زندگى مىكند. آن روز بارانى با هم آشنا شديم. او را با گوسفندانش در دره خشكهزو ديدم. او زير باران كاملا خيس شده بود و لباس بارانى هم نداشت. و از سرما مىلرزيد. دلم برايش سوخت. بارانى را به او دادم تا بپوشد و به او گفتم: كه «مال خودت باشد.» اول قبول نمىكرد.
- پس خودت چى!؟ در اين باران چطورى تا روستا مىرى؟
- مسالهاى نيست. يك كاريش مىكنم... تو كه تا غروب مجبورى كنار گوسفندان باشى; بيشتر به اين بارانى نياز دارى. تا من...
با اصرار من، لباس را قبول كرد. به او گفتم لباس را براى خودش بردارد. چون فهميدم كه وضع مادى خوبى هم ندارد. از او قول گرفتم كه كسى را از اين جريان باخبر نكند. و او هم قول داد. ولى حالا به قولش وفا نكرده است و لباسها را (به همراه دو جعبه انگور سوغاتى) پس آورده است. و دوباره داستان را با آب و تاب خاصى براى پدرم تعريف مىكند. و من با خودم نجوا مىكنم كه:
«خوش به حال آنهايى كه كار خوب انجام مىدهند و هيچ كس از كار خوبشان باخبر نمىشود. اما من چى؟...»
پىنوشتها:
1 و 3 و 4. اسم سه روستا از توابع شهرستان بجنورد.
2. اسم درهاى بين باغچق و قرهچاى - از توابع بجنورد














