روستاي ما باغچق، مثل تصوير زيبايي از طبيعت و گل و گياه، بر چينهاي دامن كوهستان خودنمايي ميكند. خانه ما بالاتر از همه خانهها، سر بر بلندترين بالين كوه داشته و بر تمام روستاها، احاطه دارد و به جلگه روبرو و رشتهكوه مقابلـ در ده كيلومتريـ نظاره ميكند.
وقتي در ايوان خانه مينسينم، شهر بجنور را به خوبي ميبينيم. امروز قصد دارم بنشينم كمي دقيقتر اين تصوير جالب را نگاه كنم.
در نگاه اول به روستا، چنار پير چند صد ساله، قبل از هر چيز، در قاب چشم مينشيند، در آن سوي روستا، در سمت چپ، سه برج نظامي قديمي وجود دارند كه به شكل مربع ساخته شدهاند. بر ديوارهاي آنها سوراخهايي تعبيه شده كه براي تيراندازي مورد استفاده قرار ميگرفته است. هر وقت به اين برجها نگاه ميكنم، ناخودآگاه به ياد دلاوريهاي كردان شمال خراسان، بخصوص «ججو» حماسهساز قوچاني ميافتم. كساني كه در مقابل هجوم روسها، دلاورانه مقاومت كردند و از تماميت ارضي ايران در مرزهاي شمالي كشور دفاع نمودند. در جاي جاي روستا، پيرمردان را ميبينم كه با آرامش خاطر نشستهاند و صميمانه با هم گرم صحبت هستند. دختران، كوزه به دست، براي آوردن آب، بهسوي چشمه ميروند. عدهاي نيز با كوزههايي پر از آب و چشماني پر از حيا به خانه برميگردند. بچهها را ميبينم كه با شوق و ولع، گرم بازي هستند و زناني را كه در تنورهاي خانگي نان ميپزند. بوي نانهاي برشته شده را از اين فاصله ميشود احساس كرد. در اطراف روستا، گلههاي گاو و گوسفند، چه بيخيال ميچرند! و برههاي كوچك، چه شادمانه بر طبيعت روستا پاي ميكوبند.
كمي آنسوتر، شهر بجنوردـ در فاصله ده كيلومتريـ قرار دارد كه هر روز بر پهناي آن افزوده ميشود. شهري كه بسان رود است. از هر طرف روزني يافته در آن نفوذ كرده است و روز به روز سطح جلگه را درمينوردد و علفزارها و سبزهها را زير پاهاي صنعتياش لگدكوب ميكند.
اطراف شهر بر است از كارخانه و كورههاي آجرپزي بزرگ و كوچك كه با دودشان، بر تصوير پرزرق و برق شهر، پارازيت مياندازند. خود شهر جلوه فريبندهاي دارد، امّا اطراف ان، بيشتر به يك صفحه نقاشي ميماند كه بچهاي بازيگوش، سطح آن را خطخطي كرده است: البته واقعيت غيرقابل انكار اين است كه دست بشر صنعتي همان بچه بازيگوشي است صفحه پاك طبيعت را خطخطي ميكند و با كارد صنعت، سينه طبيعت را چه بيرحمانه ميردد! هر وقت به تصوير پرزرق و برق شهر نگاه ميكنمـ هر چند زيباستـ ولي دلم ميگيرد.
خانههاي شيروانيپوش شهر و شيشه ماشينها، مثل آيينه، نور خورشيد را منعكس ميكنند و در تمام روز، به مردم روستا چشمك ميزنند. شايد ميخواهند روستاييان را اغوا كنند و آنها را از محيط پاك روستا به شهر بكشانند، امّا مردم گول نميخورند. آب و گل روستا، با پوست و گوشت آنان عجين شده است. آنها روزهايشان را در مزارع سرسبز به شب رساندهاند.
هر سنگ و كلوخ روستا، خاطرههاي بسياري را در ذهن آنها زنده ميكند: خاطرههايي كه از دوران كودك و زماني كه لانه پرندگان را خالي ميكردند و با همين سنگها كلاغهاي مزاحم را از بام روستا ميراندند.
آنها گذشته خوبي داشتند و الآن نيز در روستا، خوش هستند و آسمان دلشان مثل آسمان روستا آبي است، امّا سؤال اين است كه آينده روستا چه ميشود؟ هر وقت به آن فكر ميكنم، جواب قانعكنندهاي نمييابم. اين ابهام مرا آزار ميدهد كه شايد آيندگان گول چشمكهاي فريبكارانه شهر و زرق و برق ان را بخورند. شايد آيندگان روستاـ كه زماني بر صفحه دل طبيعت، مشق رويش مينوشتندـ مثل شهرها صنعتي شوند و سينه طبيعت را بدرند. كسي چه ميداند؟! … «خدا كند چنين نشود، زيرا قلب طبيعت در روستا ميتپد.»















