در ماه رمضان لحن دعاها هم فرق میکند. فضای این ماه پر از دعا برای فقیران و گرسنگان است. دعاهایی که بارها و بارها تکرار میشود. این تنها یک دعا نیست؛ بلکه آرزویی بزرگ است. آرزویی که روی دل هر آدمی سنگینی میکند. از دیدن بچههای یتیم و فقیر غصهمان میگیرد. آن وقت است که آرزو میکنیم کاش هیچ فقیر و گرسنهای نبود. این آرزو فقط در دل من و تو نیست؛ این آرزو جهانی است و کلید آن دست کسی است که دلش برای جهان میتپد. دلم روشن است که این آرزوها روزی برآورده میشود؛ آن هم به دست یک منجی بزرگ. یک امام مهربان، یک هدایتکننده مهدی. بیایید امسال برای برآورده شدن این دعاها اینطور دعا کنیم: «خدایا! ولیات امام زمان (عج) را برسان!»
اگر او بیاید تمام آرزوهایمان برآورده میشود؛ چون دیگر فقیری نیست تا برایش بینیازی بخواهیم. دیگر گرسنهای نیست که برایش سیری آرزو کنیم. آن روز دیگر آرزوها هم به آرزوی خود میرسند
کربلا
کاروان های زیادی به خود دیده است
اما دیدن دو کاروان برای او خاطره انگیز است
او با دیدن کاروان
یزیدیان
دست
و
پایش
را گم کرد
و با دیدن کاروان
امام حسین
سر
از
پا
نشناخت
این صدا چهقدر انسان را به یاد «هل من ناصر ینصرنی» امام حسین (ع) میاندازد. این فریاد چهقدر شبیه فریادهای زینب (س) است؛ فریادهایی که هنوز هم به گوش میرسد. فریادهایی که اگر نبود، کربلا در کربلا میماند.
خوب گوش میدهم. صدا دوباره تکرار میشود: «آیا کسی هست که دین خدا را یاری کند؟» زمین و زمان به هم میریزد. خدایا! باید کاری کرد. من اهل کوفه نیستم. ما اهل کوفه نیستیم. نمیخواهیم شرمنده حضرت زینب (س) باشیم. ما آقا را تنها نمیگذاریم.
روستاي ما باغچق، مثل تصوير زيبايي از طبيعت و گل و گياه، بر چينهاي دامن كوهستان خودنمايي ميكند. خانه ما بالاتر از همه خانهها، سر بر بلندترين بالين كوه داشته و بر تمام روستاها، احاطه دارد و به جلگه روبرو و رشتهكوه مقابلـ در ده كيلومتريـ نظاره ميكند.
وقتي در ايوان خانه مينسينم، شهر بجنور را به خوبي ميبينيم. امروز قصد دارم بنشينم كمي دقيقتر اين تصوير جالب را نگاه كنم.
در نگاه اول به روستا، چنار پير چند صد ساله، قبل از هر چيز، در قاب چشم مينشيند، در آن سوي روستا، در سمت چپ، سه برج نظامي قديمي وجود دارند كه به شكل مربع ساخته شدهاند. بر ديوارهاي آنها سوراخهايي تعبيه شده كه براي تيراندازي مورد استفاده قرار ميگرفته است. هر وقت به اين برجها نگاه ميكنم، ناخودآگاه به ياد دلاوريهاي كردان شمال خراسان، بخصوص «ججو» حماسهساز قوچاني ميافتم. كساني كه در مقابل هجوم روسها، دلاورانه مقاومت كردند و از تماميت ارضي ايران در مرزهاي شمالي كشور دفاع نمودند. در جاي جاي روستا، پيرمردان را ميبينم كه با آرامش خاطر نشستهاند و صميمانه با هم گرم صحبت هستند. دختران، كوزه به دست، براي آوردن آب، بهسوي چشمه ميروند. عدهاي نيز با كوزههايي پر از آب و چشماني پر از حيا به خانه برميگردند. بچهها را ميبينم كه با شوق و ولع، گرم بازي هستند و زناني را كه در تنورهاي خانگي نان ميپزند. بوي نانهاي برشته شده را از اين فاصله ميشود احساس كرد. در اطراف روستا، گلههاي گاو و گوسفند، چه بيخيال ميچرند! و برههاي كوچك، چه شادمانه بر طبيعت روستا پاي ميكوبند.
كمي آنسوتر،.................
ادامه مطلب
«آیا کسی هست که دین خدا را یاری کند؟» چه حرفهای آشنایی! چه صدای دلنوازی! انگار صدا از سوی کعبه میآید! آیا کربلایی دیگر در راه است؟ آیا این حسین (ع) است که یاری میطلبد یا اینکه...
این صدا چقدر انسان را به یاد «هل من ناصر ینصرنی» امام حسین (ع) میاندازد. این فریاد چقدر شبیه فریادهای زینب (س) است؛ فریادهایی که هنوز هم به گوش میرسد. فریادهایی که اگر نبود، کربلا در کربلا میماند.
خوب گوش میدهم صدا دوباره تکرار میشود: «آیا کسی هست که دین خدا را یاری کند؟» زمین و زمان به هم میریزد. خدایا! باید کاری کرد. من اهل کوفه نیستم. ما اهل کوفه نیستیم. نمیخواهیم شرمنده حضرت زینب (س) باشیم. ما آقا را تنها نمیگذاریم.
انتظار نوجوان / خرداد ۱۳۸۵
پرسیدم: «چند تا پدر داری؟»
با خنده گفت: «این چه سؤالی است که میپرسی؟ مگر میشود کسی چند تا پدر داشته باشد؟»
گفتم: «از نظر تو پدر یعنی چه؟»
گفت: «یعنی کسی که مرا بزرگ کرده و همیشه مثل کوه پشت سرم ایستاده است، کسی که مواظب من است و مرا راهنمایی میکند و هر وقت نیاز به کمک دارم کمکم میکند.»
با لبخند گفتم: «خُب، حالا بگو ببینم آیا به غیر از پدرت کسی را میشناسی که برایت این کارها را انجام داده باشد؟»
کمی فکر کرد و گفت: «آ...ها از آن لحاظ میگویی. خُب اگر اینطور باشد، افراد زیادی در حق من پدری کردهاند؛ مربیان، دوستان، معلمان و ... .»
برایش از پدر مهربانیها، پدر معنوی مسلمانان، حضرت محمد (ص) حدیثی خواندم: «هر کسی سه جور پدر دارد: پدری که او را به دنیا میآورد، پدری که او را داماد میکند و پدری که به او دانش و هنر میآموزد.»
انتظار نوجوان / شماره ۱۲
چشم امید همه مردم به توست. بدجور احساس تنهایی میکنی. نقشههای شوم انگلیسیها را فهمیدهای و میدانی که پادشاه سادهلوح ایران، فریب آنها را خورده است. این به زیان مردم ایران است. احساس میکنی باید برای مردم کاری بکنی. دل توی دلت نیست. کسی را میخواهی با او حرف بزنی. شاید راهی جلوی پایت بگذارد. نگاههای ملتمسانه مردم به تو میگویند که: «میرزای شیرازی کاری بکن!»
ده روز است این دلشوره را به همراه داری. ده روز است دنبال راه چاره میگردی. ده روز است که از امام زمان (عج) کمک میخواهی. امروز روز موعود است. امروز دلت قرص و محکم شده است. با ده روز قبل خیلی فرق داری. امروز فتوایت را با صدای بلند میگویی. دیگر احساس تنهایی نمیکنی. تو دیگر میرزای شیرازی تنها نیستی، همه مردم با تو هستند. تو امروز میرزا و آقای تمام مردم ایران هستی. فتوای تو فتوای تحریم تنباکو نیست، فتوای نجات مردم ایران است؛ هنوز هم چشم امید همه مردم به توست.
انتظار نوجوان / خرداد ۱۳۸۵
در تقویم انتظار، هر ماه معنایی دارد و آدم را یاد چیزهایی میاندازد.
اسفندِ انتظار، احساسی ترش و شیرین داریم. احساس ترشی که هنوز سوز سرما را دارد و از کلافگی، خستگی و ناامیدی زمستان مینالد؛ و احساس شیرینی که از رفتن سردی و ناامیدی خبر میدهد؛ احساسی شبیه رسیدن یک مسافر از راه. شبیه رسیدن به مقصد و شبیه سرآمدن انتظار. انسان چهقدر خود را به بهار نزدیک میبیند. این احساس ترش و شیرین طعم انار دارد.
فروردینِ انتظار هم احساسی اناری به انسان میدهد. از یکسو احساس ترشی از زمستان و ماه صفر است که هنوز روی دلهای ما سنگینی میکند؛ سختی دردهای اربعین، تلخی شهادت امام رضا (ع) و داغ رحلت پیامبر اسلام (ص). از سوی دیگر، احساس شیرینی است که از بهار، عیددیدنی و شکوه ماه ربیعالاول داریم. شروع دو بهار همزمان؛ بهار طبیعت و بهار ربیعالاول. من که فکر میکنم باید اسم امسال را سالِ انار بنامیم. سالی که شروع آن هم ترش و هم شیرین است.
وقتی زمستان طبیعت میرود، احساس میکنم ما هم باید برای رفتن زمستانِ دلمان دعا کنیم. زمستانی که خیلی طولانی شده است؛ زمستانی که دهها قرن طول کشیده است.
هرچه زمستان به پایان خودش نزدیکتر میشود، داغ دل، تازهتر میشود؛ اگر امسال هم بهار آمد و بهار دلها نیامد چهکار باید کرد؟ شاید دعا بهترین راه برای دلداری دادن به خودمان باشد. دعا برای رفتن رنجها و غصهها، برای پایان یافتن زمستان غیبت. بیایید دعا کنیم، مثل کبوترها، گنجشکها و درختان:
«خدایا! پیامبر ما دیگر در بین ما نیست و امام زمان (عج) ما در غیبت است. تعداد خوبان کم است و دشمنان زیادند. ما خیلی از آشوبها و گمراهیها میترسیم.
ما از تو میخواهیم که این زمستان طولانی غیبت را هرچه زودتر ببری. دلمان لک زده برای دیدار بهار ماندنی! خدایا او را برسان.»
خدمت خدای خوبم سلام عرض میکنم.
این چندمین بار است که برایتان نامه مینویسم. در این نامه میخواهم کمی درباره خودم و امام زمانم با شما صحبت کنم. قبل از هر چیز سلام مخصوص من و تمام آشنایان و دوستان را به آن امام بزرگ برسان!
خدای خوبم! من هنوز که هنوز است به قولم عمل میکنم و بر عهدی که با امام زمان (عج) و پدرانش بستم، پابرجا هستم. میخواستم در همینجا اعلام کنم که او رهبر و امام من است و خواهد بود و من غیر از او با کسی دیگر پیمان نمیبندم و بیعت نمیکنم. امیدوارم که با این کار از من راضی باشی و او هم از من خوشحال باشد.
خدا جان! تنها از تو یک درخواست دارم: کاری بکن که من هم بتوانم یکی از یاران حضرت مهدی (عج) باشم؛ یارانی که خودت آنها را به سدهای آهنین تشبیه کردی و گفتی که لشکریان حضرت مهدی (عج) در پیروی از او پایداری میکنند.
خدایا! خیلی دوست دارم در کنار آن حضرت به شهادت برسم. دیگر عرضی ندارم، به جز اینکه دوست دارم تو و امام خوبم از من راضی باشید.
ارادتمند شما: نوجوان مهدوی
ماه فروردین امسال جشنهای زیادی همراه خود دارد. هر وقت جشنی شروع میشود، همه دوست دارند یک جورهایی شادیشان را نشان دهند. مثلاً:
بعضیها فقط میگویند و میخندند و دلشان خوش است که شادند. از نظر اینها شادی یعنی از خنده رودهبُر شدن.
بعضی شادی را در خوردن شیرینی و شربت و آجیل میدانند. از نظر اینها شادی یعنی خوردن تا ترکیدن.
بعضی شادی را در هورا کشیدن، کف زدن و به هوا پریدن میدانند. از نظر اینها شادی یعنی زدن به سیم آخر، یعنی تِرِکاندن.
حتی بعضیها، شادی را در تِرِکاندن بادکنک و آدامس جستوجو میکنند.
خُب شما شادی را در چه چیزی میبینید؟ آیا تا به حال فکر کردهاید که میتوان بدون ترکیدن و ترکاندن و رودهبر شدن هم شادی کرد؟ اگر به این فکر کردهاید، به چه جوابی رسیدهاید


.jpg)













