این بهترین عکس جهان است
سمت نگاهت سوی خورشید
مانند حال دیگران است
عمق نگاهت حرف دارد
حرفی فراگیر و جهانی
آینده ی دنیا نشسته
در این زبان بی زبانی
حس می کنم در انتظاری
زیرا نگاهت بی قرار است
دنیا همه تصویری از توست
مانند تو در انتظار است
ماهنامه انتظار نوجوان / تیر ماه 1388
زمین گرفته ماتم
زمان دلش گرفته
هوای غربت و غم
ولی تو شادمانی
گل از گلت شکفته
برای عصر جمعهدلت ترانه گفته
خزان عصر جمعه
برای تو بهار است
شبیه صبح شنبه
شروع کار و بار است
دوباره شادمانی
که مهلتی گرفتی
تو واقعا عجیبی
تو واقعا شگفتی
ولی بدان که یک روز
تو می رسی به پایان
و صبح جمعه ای شاد
غروب توست ،
شیطان !
یحیی علوی فرد
ماهنامه انتظار نوجوان / اردیبهشت 1388
تو چون بهاري
بهار گل ها
بهار سبزه
بهار بستان
بهار چشمه
بهار بركه
بهار دريا
بهار باران
بهار الواح
بهار تورات
بهار انجيل
بهار قرآن
بهار گنجشك
بهار ماهي
بهار آهو
بهار انسان
ماهنامه انتظار نوجوان / فروردین 1388
یک برگ و یک سیب با هم
همسایه در شادمانی
در رنج و آسیب با هم
قرمز شد از شاخه افتاد
هم سیب و هم برگ با هم
از لحظه رویش و رشد
تا لحظه مرگ با هم
تشییع شان فرق دارد
اینجا تفاوت زیاد است
چون سیب در دست مردم
چون برگ در دست باد است
از سبز تا سرخ رفتن
در باغ نوعی زوال است
اما اگر سیب باشی
این رنگ رنگ کمال است
یحیی علوی فرد
ماهنامه انتظار نوجوان / بهمن 1387
تو منتظری که ما بیاییم
غربت چه حکایت غریبیست
آقا تو کجا و ما کجاییم
ماهنامه انتظار نوجوان / دی ماه 1387
از کوه بالا می آید
در چشم من صبح جمعه
هر چیز زیبا می آید
هر جمعه تا قله ظهر
خورشید با ما می آید
این قله اوج قرار است
جایی که آقا می آید
حس می کنم پا به پا مان
صحرا و دریا می آید
بالاتر از دشت دریا
انگار دنیا می آید
تا ظهر چشمم به راه است
امروز آیا می آید ؟
ظهر است و من در تب و تاب
احساس سرما می آید
از قله پایین می آییم
دریا و صحرا می آید
خورشید هم بی قرار است
بی نور و گرما می آید
سوی غروبی غم انگیز
هر چیز و هر جا می آید
حس غریبی سراغم
مثل معما می آید
این عصر ها در نگاهم
دنیا چه تنها می آید
این جمعه هم رفت ؛ اما
یک جمعه آقا می آید
ماهنامه انتظار نوجوان / دی ماه 1387
آواز زیبایی
از نوشدن مي گفت
از خود شکوفایی
می گفت: «باغ ما
بی روح و تکراری ست
دنیای تکراری
در شأن اینجا نیست
حالا که همراهیم
حالا که هم کیشیم
باید بپا خیزیم
فکری بیندیشیم»
این حرف ها پر زد
در آسمان باغ
نوآوری گل کرد
این بحث ها شد داغ
از چشم ها جوشید
هرجا نگاهی نو
هرکس به سویی رفت
در فکر راهی نو
............
ادامه شعر را در ادامه مطلب بخوانيد
ادامه مطلب
http://alavifard.cast.ir/files/alavifard/2007-02-14_berkeh.mp3
چه لحظه های خوبیست
چون از معلم امروز
گرفته ام دو تا بیست
![]()
نوشته بودم انشا
که من چقدر شادم
از این که قلکم را
به جشن هدیه دادم
![]()
معلمم نوشته
کنار نمره این را :
یکی برای قلک
یکی برای انشا
مجله پوپک / اسفند ۱۳۸۵
از جنگ بیزارم
از صلح بیزارم
نسبت به این هر دو
حس بدی دارم
وقتی که جنگ آمد
بابای ما را برد
وقتی که صلح آمد
زهرای ما را برد
وقتی که جنگ آمد
بارید خمپاره
پروانه مان پر زد
از توی گهواره
وقتی که صلح آمد
شد وضع ما بد تر
حس می کنم این را
در گریه مادر
این ها همه حرف است
اینها دروغین است
دنیا همه امروز
مثل فلسطین است
از جنگ بیزارم
از صلح بیزارم
در این جهان تنها
یک آرزو دارم
یک کوچه ی آرام
یک خانه می خواهم
بابا و زهرا و
پروانه می خواهم
ماهنامه انتظار نوجوان / اردیبهشت ۱۳۸۶
قلبم شده حالی به حالی
مانند باران بهاری
توی خراسان شمالی
در آسمان و خاک اینجا
گل کرده ام چون غنچه ای ترد
بر گونه نازک خیالی
نازک تر از گل های بجنورد
کوچک تر از این آب و خاکم
با بودنم اینجا ، بزرگم
مادر بزرگم دشت گل هاست
بابا امان ، بابابزرگم
بابایم اینجا آسمان است
اینجا زمینش مادر من
داداش بش قارداش هستم
اترک به جای خواهر من
پشتم به آخورداغ گرم است
دل داده بجنورد هستم
من باغچق را دوست دارم
آز آب و خاکی کرد هستم
یحیی علوی فرد
----------------------------------------
آلاداغ : کوهی در جنوب بجنورد
بابا امان : دره ای سرسبز و تفریحی در شرق بجنورد
بش قارداش : چشمه و مکان تفریحی در جنوب بجنورد
اترک : رود اترک
آخورداغ : کوهی در شمال غربی بجنورد نزدیک به روستاهای لنگر و باغچق
باغچق : روستایی در هشت کیلومتری شمال بجنورد (زادگاه من)
من شاعرم دوست دارم
مانند گل ها برویم
چون سار و گنجشک و بلبل
حرف دلم را بگویم
گل را همه می شناسند
یک هدیه آسمانی ست
بلبل مترجم ندارد
چون که زبانش جهانی ست
من شاعرم دوست دارم
حرف دلم را بفهمند
با هر زبانی که هستند
هر جای دنیا بفهمند
سلمان نماد من و توست
سلمان نماینده ماست
سهم من و توست از عشق
دیروز و آینده ماست
امروز ما نسل سلمان
باید به پایش بمانیم
یک بار دیگر بیایید
حرف دلش را بخوانیم
او رفت تا ما بمانیم
همواره در راه خورشید
می آید از سمت مشرق
یک روز همراه خورشید
او ماند بر قبله خود
او رفت سمت مدینه
او دل برید از زمانه
همواره در این زمینه
امروز ما مثل سلمان
از اهل بیت خداییم
پسوند نام من و توست
سلمان امروز ماییم
برای دیدن بهار
چه بیقرار انتظار می کشند
که با رسیدنش
پر از جوانه و صدا شوند
و از غم خزان رها شوند
و من
در انتظار یک بهار ماندنی ترم
که قلب باغ و کوه و دشت مست اوست
و رویش جوانه های منتظر به دست اوست
سلام بچه ها / فروردین ۱۳۷۹
دنیای ما محتاج پروانه ست
با بودن پروانه ها زیباست
من مطمئنم حرفهای او
زیباترین آواز این دنیاست
هرچند آنها ساکت و آرام
در باغ می گردند و می بویند
حس می کنم حرف دل خود را
روزی به مردم نیز می گویند
حس می کنم پروانه ها روزی
مثل قناری شعر می خوانند
پروانه ها هم درد دل دارند
پس تا ابد ساکت نمی مانند
سروش نوجوان / مهر ۱۳۸۴
مهربان و با سلیقه
گر چه در ظاهر عجیب اند
مثل اشیاء عتیقه
پاتوق آن ها بهار است
چشم شان زیبا پسند است
بس که با گل ها عجین اند
شعرهاشان مثل قند است
حرف هاشان آسمانی ست
چون فرشته در زمین اند
سعی شان همواره این است
هر چه را زیبا ببینند
پس اگر زیبا ببینی
شعر می بارد به قلبت
این که شاعر باشی یا نه
بستگی دارد به قلبت
سلام بچه ها ماهنامه باران / تابستان ۱۳۸۶
یک تیپ مشتی می زنم
دنبال حسی تازه ام
در کوچه گشتی می زنم
از کار و بار زندگی
هی شانه خالی می کنم
با حس و حال تازه ام
هر روز حالی می کنم
اما سر شب می رسم
آخر به بن بستی بزرگ
هی می خورم پس گردنی
انگار از دستی بزرگ
آن وقت می گویم به خود
این ژست ها بیماری است
دنبال حسی تازه ام
کارم ولی تکراری است
سلام بچه ها / مرداد ۱۳۸۶
یک لحظه ببند چشم خود را
تا قصه ای آشنا ببینی
پایان قشنگ کربلا را
از دختر کربلا ببینی
پس خوب ببین که دختر آنجاست
بالای سر پدر نشسته
از لرزش شانه هاش پیداست
بغضی که به حنجرش شکسته
گقتی که چقدر کوچک است او
افتاده به خاک از غم و درد
ای کاش کسی می آمد او را
از روی زمین بلند می کرد
حالا تو ببین ادامه اش را
پایان قشنگ قصه اینجاست
او نیز ادامه حسین است
دیدی که خودش چگونه برخاست
برخاست به جنگ دشمنان رفت
این بار خودش بدون بابا
برخاست به دیگران بگوید
فریاد بلند کربلا را
ماهنامه انتظار نوجوان / بهمن 1385
فکری که شاید محال است
هر سال ماه محرم
در ذهن من این سوال است
آیا محرم دوباره
با خون و آتش می آید
یا این که این بار عباس
با مشک آبش می آید
غیر از جواب سوالم
نذر و نیازی ندارم
این بار هم مثل هرسال
بسیار امیدوارم
شاید که دست اباالفضل
امسال تنها نماند
شاید دلم کربلا را
یک جور دیگر بخواند
شاید پشیمان شود شمر
از شمر بودن کشد دست
شاید به جای لب تیغ
بر روی آن تن کشد دست
شاید ولی کربلا را
دل باز هم روی نی خواند
امسال هم تشنه شد آب
در حسرت کودکان ماند
این بار هم مثل هرسال
از فکر خود می کشم دست
تا این که روزی بیاید
مردی که مثل حسین است
هم نام مامان خودش خورشید
مامان به من ناهید می گوید
هم نام مامان خودش ناهید
من زهره هستم، خواهرم اما
می گفت دیشب : "ماه تابانم"
خورشید و ماه و زهره یا ناهید
آخرکه هستم من نمی دانم
وقتی که دیشب عمه ی پروین
پرسید از این که چیست نام من
بی حوصله گفتم که مجموعا
منظومه شمسی ست نام من
سروش نوجوان / اردیبهشت ۱۳۸۵
تا چشم بر هم می زنم یک روز رفته ست
در لا به لای درس و مشق فوق العاده
تا چشم را وا می کنم پایان هفته ست
ای کاش آهنگ زمان آرام تر بود
تا چیز های خوب را بهتر ببینم
یا دست کم می شد که برگردم از اول
هر چیز را یک دفعه دیگر ببینم
آرام در باغ و چمن شعری بخوانم
با حوصله حرف دل خود را بگویم
از گل نظرخواهی کنم درباره خود
آن وقت احساس لطیفش را ببویم
ماهنامه یاران امین / آبان ماه ۱۳۸۵
آش دهان سوزی
مد می زدم من هم
مانند تو روزی
زیبا و جذاب است
مد های نو شاید
اما به تیپ تو
اصلا نمی آید
از کفش های مد
در آر پایت را
همراه تو هستم
دارم هوایت را
از تیپ تو اول
یک ماه می سازم
بعدا بیا با تو
عکسی بیندازم
انتظار نوجوان / اردیبهشت ۱۳۸۵
باعث دردسر شدم
در همه جای زندگی
هول شدم پکر شدم
رفتم و از خود خودم
فاصله ام زیاد شد
رفتم و مانده ام هنوز
در تب اشتباه خود
مثل پرنده می روم
در جهتی غلط غلوط
مثل پرنده مانده ام
بین پریدن و سقوط
مثل پرنده ام ولی
خورده فریب بال و پر
پر زدن اشتباه بود
توی مسیر پر خطر
سلام بچه ها / شهریور ۱۳۸۵
به نظر پر ستاره می آید
خبری می رسد به گوش زمان
که محمد دوباره می آید
کعبه زندگی چراغان است
آیه های جدید می بارد
این محمد که می رسد از راه
با خودش دین تازه ای دارد
بر لبش جاری است حرف جدید
آخرین گفته خدا قرآن
آخرین حرف آسمان به زمین
آخرین فرصت خدا به زمان
همه جا می شود پر از گل ها
گل نرگس گل همیشه بهار
عطر یاس و محمدی دارد
پس از این با خودش همیشه بهار
خودش از نو مدینه می سازد
این مدینه همه مسلمانند
کوچه ها کوچه بنی هاشم
اهل بیتش هزار سلمانند
انتظار نوجوان / شهریور ۱۳۸۵
آیینه از دست تو خستهست
بغضش شده در هم تلنبار
هستی خودت آیینه دق
هی میروی با خود کلنجار
n
آیینهات اطرافیانند
خود را ببین در اشک خواهر
در اخمهای ترش بابا
در گریههای تلخ مادر
n
آیا شده خود را ببینی
در باور اطرافیانت؟
یا اینکه تنها دوست داری
آماده باشد آب و نانت
از خودت نشو غافل
باش بعد از این عاقل
بیخیال هر چه دل
بیخیال آدمها
هر چه اتفاق بد
بر سر کسی آمد
فکر تو خودت باشد
بیخیال آدمها
اینکه مهربانی چیست؟
یا که مهربانتر کیست؟
پرسش قشنگی نیست
بیخیال آدمها
گفت و گفت اینها را
این شعار زیبا را
تا که خر کند ما را
بیخیال آدمها
آینده را میتوان دید:
چشمان خود را که بستی
احساس کن روی کوهی
بر بام دنیا نشستی
میبینی؛ از پای آن کوه
سمت افق رفته یک دشت
آینده تو همینجاست
این سرزمین درندشت
شاید شبیه کویر است
یا اینکه مانند دریاست
شاید شبیه جهنم
یا یک بهشت مصفاست
هر چه ببینی در این دشت
نقاشی باور توست
آینده مانند فکریست
فکری که توی سر توست
انتظار نوجوان / شماره ۱۳
یک جای کارَت خراب است
از کوره در میروی زود
هی میزنی جاده خاکی
بد جور هم میکنی دود
با سایهات نیز قهری
سر به سرش میگذاری
هی میکنی حالگیری
حال درستی نداری
با ما نمیجوشی اینجا
انگار ما را گرفتی
از یاد تو رفته انگار
با دست ما پا گرفتی
با خود چه کردی که ما را
دنبال خود میکشانی
توی سرت خورده انگار
اردنگی نوجوانی
انتظار نوجوان / شماره ۱۳
شاعری تنها و بیتابم
گاهگاهی توی اشعارم
رد پایی از تو مییابم
شعر تا عطر تو را دارد
توی شعرم از تو میگویم
در هوایت لابهلای آن
واژهها را خوب میبویم
شعرها تا از تو میخوانند
لذتی غیر از شنیدن نیست
چشم ما کی میشود روشن؟
چون شنیدن مثل دیدن نیست
مجلس ختم غزلهایم
مطمئناً در حضور توست
آخرین شعری که میگویم
اولین روز ظهور توست
انتظار نوجوان / شماره ۱۳
گاهی سراغت میآید
در قالب دشمن و دوست
گاهی شبیه نگاهی
در سایه چشم و ابروست
گاهی شبیه معما
توی سرت میخورَد وول
وقتی حواست نباشد
فوراً تو را میزند گول
باید مواظب بمانی
چون تو بهشتی میارزی
وقتی میآید سراغت
اصلاً نباید بلرزی
شیطان همیشه همین بود
شیطان همیشه همین است
از آسمان دور مانده
در فکر فتح زمین است
انتظار نوجوان / شماره ۱۲
آینده همین فرداست
آینده همین ساعت
آینده همین حالاست
روز و شب فرداها
آینده دور توست
آینده نزدیکت
هر لحظه عبور توست
الان که تو اینجایی
در دست تو این شعر است
آینده الانت
پایان همین شعر است
انتظار نوجوان / شماره ۱۲
این یاعلی که گفتی
مانند یک اجازهست
آغاز یک تحول
آغاز راه تازهست
هر راه تازه سخت است
اما تو میتوانی
چون و چرا ندارد
این راه آسمانی
حالا که اهل پرواز
حالا که مرد راهی
تصمیم تو مهم است
کافیست تا بخواهی
تا حس کنی که هستی
در یک جهان بهتر
کافیست تا بگویی
یک یاعلی دیگر
انتظار نوجوان / شماره ۱۱
برکه خسته است
دورمانده از صدای موج موج آب
او در انتظار معجزه نشسته است
رود میرود
به پیشواز روشنی
به سوی موجهای دوردست
انتظار او به رفتن و رسیدن است
برکه در مسیر ماندنش
به راه خویش میرود
رود همچنان به پیش میرود
من و تو نیز...
آینده را باید بسازی
آینده مال توست جانم
اما و شاید را رها کن
حالا بگو: «من میتوانم»
این حس زیبا میتواند
آینده را روشن نماید
آیندهای که پیش پایت
هر بار راهی میگشاید
آن وقت میبینی خودت را
در شکل فردی که جوان است
بر قله دنیا نشسته
در فکر فتح آسمان است
آیینه از دست تو خسته است
بغضش شده در هم تلنبار
هستی خودت آیینه دق
هی می روی با خود کلنجار
آیینه ات اطرافیانند
خود را ببین در اشک خواهر
در اخم های ترش بابا
در گریه های تلخ مادر
آیا شده خود را ببینی
در باور اطرافیانت
یا این که تنها دوست داری
آماده باشد آب و نانت
انتظار نوجوان / فروردین ۱۳۸۵














