نوشته شده توسط یحیی علوی فرد در شنبه بیست و سوم آبان 1388 ساعت 20:32 | لینک ثابت
بر اساس خاطره ای از شهید نقدعلی باغچقی
صبح زود، قبل از طلوع آفتاب بايد راهى مىشدم. هوا صاف بود ولى اعتمادى به هوا نبود. تا غروب شايد چند رنگ عوض مىكرد.
آماده رفتن به «قرهچاى» (1) شدم. اسبها را از اصطبل بيرون آوردم و جعبههاى خالى را روى پشت اسبها محكم بستم و براى خريدن انگور به راه افتادم. به ياد حرف مادرم افتادم كه مىگفت: تو ديگر نانآور خانه هستى!
او راست مىگفت; زيرا پدرم پير شده بود و رفت و برگشت هشت كيلومترى اين مسير برايش مشكل بود. پدرم اغلب جلوى مغازه، روى چهارپايهاش مىنشست و ميوه مىفروخت. گاهى اوقات هم با عدهاى از دوستان قديمىاش ساعتها دور هم جمع مىشدند و از هر درى سخن مىگفتند; از جوانى، دلاورىها و خاطرات تلخ و شيرين و... خلاصه كار هر روزشان همين بود. البته معلوم نبود همه حرفهايشان راستباشد. آخر بيكارى است و هزار تا مساله...
ادامه مطلب
نوشته شده توسط یحیی علوی فرد در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385 ساعت 20:27 | لینک ثابت |














