اولین باری که قیصر امین پور را دیدم، سال 1377 بود. آن وقتها به تحریریه مجله سروش نوجوان سر میزدم و گاهی برای آقای ملکی شعر میبردم و از نظرات ایشان و آقای امین پور استفاده میکردم. قیصر آن روزها چهرهای بشاش و شاداب داشت. موهای بلند و مرتب مشکیاش خوب یادم هست. اولین بار که او را دیدم، از خوشحالی در پوستم نمیگنجیدم. بارها و بارها شعرهایش آرامم کرده بود........
خوب یادم هست که دفتر شعرم را به آقای امین پور نشان دادم و از او خواستم به آن نگاهی بیندازد. مشتاق بودم نظر او را درباره شعرهایم بدانم. ایشان در حالی که بعضی از شعرها را میخواند، گاهی تحسین و تمجید میکرد و گاه نظراتی میداد. در پایان هم گفت: «رگههایی از طنز در شعرهایت پیداست.» آن روز برایم به یاد ماندنی و خاطره انگیز شد.........
ادامه مطلب
کربلا
کاروان های زیادی به خود دیده است
اما دیدن دو کاروان برای او خاطره انگیز است
او با دیدن کاروان
یزیدیان
دست
و
پایش
را گم کرد
و با دیدن کاروان
امام حسین
سر
از
پا
نشناخت


.jpg)













